تبليغاتX
دل نوشته های تنهایی























دل نوشته های تنهایی

هر که خوبی کرد زجرش میدهند
هر که زشتی کرد اجرش میدهند

باستان کاران تبانی کرده اند

عشق را هم باستانی کرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند

عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدن

نسلی از بیگانگان آدم شدند

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 11:35 توسط علی | |

چشمانم در تیک تیک آرام قلب تو
به خواب می روند..


تا آن لحظه که طلوع دوباره ی نگاهت
بیدارم کند...
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 17:32 توسط علی | |

عمري است شبانه روز لبهايت را...

لب باز نکن هنوز لبهايت را...


نه! سير نمي شوم به چندين بوسه


بر روي لبم بدوز لبهايت را ....
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 17:24 توسط علی | |

يه باغ ديگه ساختم، آره
واسه عشق تازه‌ام.
گلای ‌سرخ مرده رو همون‌جا که بودن ول کردم و
نوها رو بالاشون گذاشتم.
واسه چی تابستون من هنو نيومده؟
واسه چی دلم عجله نداره؟

عشق قديميم اومد و اون ‌جا قدم زد و
باعث شد باغه خراب شه

با همون لبخند درمونده اومد
عينهو قديما:
یه خورده دور و برو نگا کرد و
از سرما چاييد
لمس تنش مرگه همه چی بود
نگاش زنگار می‌ريخت رو عالم.
اون، باعث شد گلبرگای رز سفيد بيفتن
گلای سرخ سفيد شن.

ردای رنگ و روفته‌ش به علفا می‌چسبيد
و عينهو مار بود
طفلکی علف و باغ، افسوس، افسوس.
و بعد يه ماجرای غم‌انگيز ساخته شد.
آروم ‌آروم رف طرف دروازه و
عين قديما
آخرش برگشت طرف من که
يه کم لفت بده و يه بار ديگه بگه: خداحافظ.


آرتو او شانگسی
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 17:15 توسط علی | |

گفتی : "بیا شبانه ی عشقی به راه کن
من را غریق لذت یک شب گناه کن
حس لبت که روی لبم داغ میزند
از من مگیر و زندگی ام را تباه کن



نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:14 توسط علی | |

زندگي موهبت است ، بپذيريدش
زندگي زيباست ،... تحسينش كنيد
زندگي اندوه است ، با آن مواجه شويد
زندگي تكاپو است ، به آن تن دهيد
زندگي شادماني است ، برايش نغمه سر دهيد
زندگي تعهد است ، به عهدش وفا كنيد
زندگي راز است ، كشفش كنيد
زندگي لذت است ، از آن بهره ببريد
زندگي اميد است ، آرزويش كنيد
زندگي سفر است ، به پايانش برسانيد
زندگي مساله است ، حلش كنيد
زندگي هدف است ، آن را به دست آوريد
زندگي نبرد است ، در آن جرات حضور داشته باشيد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:6 توسط علی | |

آغوش تو گناه نیست
من در آغوش تو آرامش یافته ام
که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست



نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:59 توسط علی | |

گاهی وقتها ...
آدمها ...
با یه حرف ...
با یه کار ...
نمی دونن که پاشون رُ میذارن رو گلوی آدم و فشار میدن ...
...
نمی دونن که ذره ذره آدمُ داغون می کنن ....
نمی دونن که یه زخمی میذارن تو قلب آدم که تا مدتها دردش حس میشه ...

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 9:27 توسط علی | |

زندگی به من آموخت...

آدمها نه دروغ می گویند,

نه زیر حرفشان می زنند ...!!

اگر چیزی می گویند صرفا " احساسشان " درهمان لحظه ست ...!! ...

نباید رویش حساب کرد...

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 9:26 توسط علی | |

باشد ، پسر ها هوس باز ،دنبال گودی کمر و سایز سینه !
اما شما دنبال دل و احساس ابدی ، نه ماشین و پول و چهره !
ما دنبال یک شب بیداری تا صبح روی تخت دو نفره ...!
شما سرشار از احساس ، بی یاد آن غریبه در شب های گذشته !
با ما راه می رفتند و تمام حواسشان به BMW دوستمان بود !
با ما می رقصیدند و فکرشان پیش رقص حرفه ای آن دیگری !!
آخر داستان هم ، دل نوشته های احساسی برای آنها ،
آدم های بد قصه همیشه و همیشه ، پسر ها ... !
ما همه خوب نیستیم ، قبول !
اما شما هم "همه" خوب نیستید !
شما فرشتگان بدون بال ، نماینده های روی زمین از بهشت نیستید !!
تعداد خوب هایتان ، به اندازه ی خوب های جنس مخالف، کم است !
من اگر قوس کمر خواستم ، تو ازم ارث پدر خواستی . . .
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 14:32 توسط علی | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت